حرف های دل یک پسر نه چندان خوب
این پست مخاطب خاص ندارد! Doostet Daram:
... دختر با موبایلش روی دست پسر زد؛ پسر معلوم نبود به
چه چیزی فکر می کرد، نگاهش مانده بود به میز کناری؛ مرد قاشقش را پر می کرد از
برنج توی قابش و آرام آن را به دهان زن نزدیک می کرد. زن چشمانش را می بست و دهانش
را باز می کرد. مرد قاشق را به دهان زن می گذاشت و زن لقمه را از قاشق می گرفت و
باهم می خندیدند. پسر
برگشت. به چهارچوب عینک دختر خیره شد. دست در جیبش کرد و پاسپورتش را درآورد. صفحه
ای که باید چند روز دیگر ویزا آنجا می خورد را نگاه کرد. عکس دختر بود بدون عینک.
به دختر با عینک نگاه کرد که با موبایلش بازی می کرد، و دوباره به دختر بدون عینک
نگاه کرد. خیلی فرق می کردند، شاید. پسر بازهم
دستش را در جیبش کرد. این بار موبایلش را بیرون آورد. قفلش را باز کرد و صفحه ای
برای یک پیام جدید. تند تند کلید ها را فشار داد و بعد کلید OK. دست دختر
لرزید. مبایل لرزید و دست او را لرزاند: «یک پیام جدید!» دختر کلید
سبز رنگ موبایل را فشرد. شماره آشنا بود. پیام را خواند: «Doostet Daram» داستان « ميخ هايي كه هيچ چيز براي آويختن ندارند!» از «معصومه حسيني» اول شد و برعلاوه تنديس چكي به مبلغ (15000) افغاني معادل (300) دلار برنده شد. مقام دوم به داستان «ما دو مترسك بوديم.» از «سكينه محمدي» بود كه جايزه اي شامل تنديس و چكي به مبلغ (10000) افغاني معادل (200) دلار را نصيب خود كرد. و جايزه دوم شامل تنديس يادبود و چكي به مبلغ (5000) افغاني معادل (100) دلار به داستان «چاقوي ميوهخوري» نوشته «محمد امين محمدي» رسيد. به هر سه اين عزيزان از صميم قلب تبريك مي گويم. گاه فكر مي كنم تمام دنيا دست به دست هم داده اند تا... ... ... تا به آرزويي نرسيم... چهار نفر بوديم كه از جلسهاي دوستانه برميگشتيم. براي اينكه بهتر جور شود معادله، اسمهايشان را ميگذارم X و Y و Z و من. دو تايمان جدا شدند. آن دو نفر ما را بغل كردند و برايمان جمعه خوشي آرزو كردند و از راه ديگري رفتند. مانديم دو نفر، من و X.
X بلافاصله شروع كرد به بد گفتن از Y و Z. من فقط گوش كردم. فقط گاهي كه به چشمهايم خيره خيره نگاه ميكرد و منتظر ميماند تا چيزي بگويم، سري تكان ميدادم و حرفهايش را تائيد ميكردم....
از X تازه جدا شده بودم كه Y به من زنگ زد. تمام طول راه تا ايستگاه را حرف زديم. به جز سلام و احوالپرسي كليشهاي اول، تمام حرفهايمان بد گفتن از X و Z بود. من كه حرفهاي چند دقيقه پيش X هنوز در ذهنم بود از چيزهايي گفتم كه باعث شد Y بعضي از كارهاي پنهاني خودش با X را برايم تعريف كند...
فردايش Z به اين بهانه كه دلش براي من تنگ شده بوده، آمد دفتر شركت. چهار تا چايي خورد. هر دفعه بايد بلند ميشدم تا از آشپزخانه يك پياله چاي برايش ميآوردم به اميد اينكه اين آخري باشد. چاي ميخورد و از ديروز ميگفت كه چطور وقتي من و X از آنها، Y و Z، جدا شدهايم، Y چقدر پشت سر ما حرف زده بوده. البته به نظر او X حقش است اما من كه به قول او آزارم به مورچه هم نرسيده چه هيزم تري به Y فروختهام كه اين حرفها را پشت سرم زده است. و من كمي روي حرفهاي ديروز X گذاشتم و تحويل Z دادم. جريان تلفن دم غروب Y را هم بهش گفتم...
يك هفته بعد روز پنجشبه بازهم جلسهاي دوستانه بود و من بودم و X و Y و Z كه گل ميگفتيم و گل ميشنيديم...
پانوشت: هيچ ربطي به هيچ كدام از رابطههاي من با هيچ كدام از دوستانم ندارد.
پانوشتِ پانوشت: صداي جيغ اسبي ميآيد كه انسانهاي وحشي، رامش ميكنند، در تلويزيون.
آري ميترسم. ميترسم از اينكه هر كدام از كانديدان، بيشتر كرزي و عبدالله، از ترس باختن تقلب كند. (كه با اسنادي كه اين روزها ميبينيم شدهاست.)
ميترسم از اينكه وقتي نامزدي اوضاع را به سود خود نديد، اعتراض كند، به تقلب ها و به نحوه برگذاري انتخابات. (كه اعتراض كردهاند به تقلبهاي گسترده)
ميترسم از اينكه برنده براي تحكم بر اوضاع نگذارد اعتراضها به جايي برسد. رسانهها را منع كند از نشر اسناد و كساني كه براي گرفتن حقشان به خيابانها خواهند ريخت را به زندان بياندازد. (كه تهديد كردهاند.)
و ميترسم از اينكه براي معترضان پرونده سازي كنند و آن ها را در زندان شكنجه كنند و... (كه خواهند كرد.)
و چقدر شبيه هم هستيم ما جهان سومي ها، حالا چه فرق مي كند كه بر روي ثروت خداداده نفت و گاز چمبره زده باشيم و يا پول برگذاري انتخابات خود را از كشورهاي ديگر صدقه گرفته باشيم...
...هر چند براي تغيير از بدتر به بد راي دادم، اما كاش در دوره بعد كسي پيدا شود كه بتوانم با خيال راحت او را انتخاب كنم. كسي كه نه بخاطر نژاد، زبان و يا مذهبش بلكه به خاطر سواد، تجربه و برنامههايش به او راي بدهم. كسي كه در طول دوره تبليغات انتخاباتياش آنقدر دروغهاي شاخدار نگويد كه مرا به خنده بياندازد. كسي كه در عين حال كه سياست خوب ميداند اخلاق مدار هم باشد. كسي كه...
پیش نوشت:
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
12:14 توسط علی| |
فقط خواستم برندگان امسال را معرفي كنم تا بعد مفصل گزارش اش را بگذارم:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
18:47 توسط علی| |
...
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
11:6 توسط علی| |
از پائولو كوئيلو زياد نخواندهام، يكي يازده دقيقه بود و بعد از شنيدن تعريفهاي زياد، پارسال، كيمياگر.
امروز در يك وبلاگ از يك دوست ايراني خواندم: «بعضي اسمها را هيچوقت دوست نداشتم، حتي براي كلاس گذاشتن. از پائولو كوئيلو بدم ميآيد كه مضامين شرقي را از ما دزديده و به خورد خودمان ميدهد...»
هرچند مطمئن نيستم داستاني كه در مثنوي معنوي مولانا روايت شده و خيليها (حتي خود كوئيلو) تائيد ميكنند كه استخوانبندي «كيمياگر» بر آن بنياد نهاده شده است، زاده ذهن خود مولوي بوده و يا او نيز خود در جايي آن را طور ديگري شنيده بوده و اينگونه روايت كرده است. اما مي دانم براي خيلي از ماها كه خواندن خالي (فقط خواندن) مثنوي سختي مي كند، چطور ميتوانستيم معناي عميق اين داستان ها را درك كنيم، به جز بازنويسي و شرح بر آنها:
اي برادر قصه چون پيمانه است
معني اندر وي به سان دانه است
دانه معني بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
حالا هم چه فرق ميكند كه داستاني را در دفتر سوم مثنوي بخوانم يا كيمياگر پائولو كوئيلو را. مهم اين است كه لذتي برخواسته از عمق درك معناي آن مرا فرا بگيرد.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت
19:19 توسط علی| |
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت
23:14 توسط علی| |
... وقتي مي بينم كه چقدر اين انتخابات ما با نزديك شدن به اعلام نتايج به انتخابات رياست جمهوري در ايران شبيهتر ميشود، ميترسم. دروغ نميگويم و هيچ شرمي هم ندارم از اينكه از چيزي ميترسم.
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
0:46 توسط علی| |
اينترنت موبايلم را يك بار ديگر فعال كردم. كامپيوترم را سر و سامان دادم. (دستي به سر و رويش كشيدم.) و حالا آماده ام تا وبلاگ نويسي را آن طور كه مي بايست شروع كنم. دوستاني كه از من گله داشتند حالا وقتش است. من آماده ام تا بخوانم و بنويسم و نظر بدهم و نظر بگيرم.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت
21:14 توسط علی| |

